از یازدهم سپتامبر تا سقوط کابل؛ بازخوانی دو دهه مداخله امریکا در افغانستان

این نبرد بیستساله، نهتنها معادلات امنیتی منطقه را دگرگون ساخت، بلکه در عمل نشان داد که چگونه میتوان با اتکا به قدرت سخت نظامی، یک جغرافیای پیچیده و چندلایه را وارد دالانی از بیثباتی مزمن و فرسایشی کرد.
برآوردهای نهادهای معتبر از جمله پروژه هزینههای جنگ دانشگاه براون، حاکی از آن است که این مأموریت نظامی، بیش از ۲.۲ تریلیون دالر هزینه مستقیم بر دوش مالیاتدهندگان امریکایی تحمیل نمود. با این حال، بار واقعی این جنگ فراتر از ارقام خشک وزارت دفاع امریکا (پنتاگون) است؛ چراکه استقراض گسترده برای تأمین بودجه نبرد، بدهی ملی را به شکل بیسابقهای تشدید کرده و منابع حیاتی را از زیرساختهای داخلی امریکا منحرف ساخت.
افزون بر هزینههای عملیاتی، سایه سنگین مراقبتهای بلندمدت از صدها هزار کهنهسرباز دچار آسیبهای جسمی و روانی، تعهدی مالی چند تریلیون دالری تا سال ۲۰۵۰ بر دوش اقتصاد فدرال باقی گذاشته است. این فرسایش استراتژیک، در کنار هدررفت میلیاردها دالر در چرخههای ناکارآمد و فسادآلود محلی، نشاندهنده شکاف عمیق و ترمیمناپذیر میان اهداف اعلامشده واشنگتن و دستاوردهای واقعی آن در میدان نبرد است.
بیشتر بخوانید: ۲۴ سال پس از ۱۱ سپتامبر؛ میراث ویرانگر هژمونی امریکایی در افغانستان
در نقطه مقابل این موازنه مالیِ ویرانگر، مردم افغانستان بهای گزاف این آزمونهای ژئوپلیتیک را با خون، آوارگی و از دست دادن سرمایههای انسانی پرداختند. بر اساس آمارهای مستند سازمانهای بینالمللی، تلفات مستقیم و غیرمستقیم این نبرد به حدود ۲۵۰ هزار تن رسید و میلیونها نفر را در چرخه معیوب آوارگی داخلی و پناهجویی گرفتار ساخت که ترمیم آن دههها زمان خواهد برد.
فروپاشی بافت اجتماعی، آسیبپذیرترین اقشار را در معرض تندترین پیامدهای این مهندسیِ امنیتی قرار داد؛ بهگونهای که دهها هزار کودک برای بقا مجبور به ترک تحصیل و ورود زودهنگام به بازار کار شدند. بحران سوءتغذیه و فقدان خدمات درمانی، نسل آینده این سرزمین را در سایه سنگین فقر و ناامنی، با آیندهای مبهم و پرخطر مواجه ساخته و بذر نارضایتیهای آتی را کاشته است.
تزریق بیش از ۱۴۳ میلیارد دالر برای بازسازی و نهادسازی در افغانستان، اگرچه بر روی کاغذ رقمی چشمگیر بود، اما در عمل به دلیل فقدان پیوستهای بومی و مدیریت کارآمد، به هدررفت عظیم منابع انجامید. این وابستگی مصنوعی به کمکهای خارجی، اقتصاد کشور را نه تنها خودکفا نساخت، بلکه با خروج نیروهای بیگانه، زمینه فروپاشی سریع ساختارهای اقتصادی و فلج شدن شریانهای حیاتی کشور را فراهم آورد.
بیشتر بخوانید: ترامپ و رویای بازگشت امریکا به پایگاه هوایی بگرام در افغانستان
تجهیز و آموزش دهها میلیارد دالری نیروهای امنیتی افغانستان نیز نتوانست ستون فقرات دفاعی پایداری را بنیان نهد و این ساختار بهظاهر مستحکم، در برابر تغییر معادلات میدانی و خروج حامیان خود تاب نیاورد. این واقعیت تلخ، پرسشهای بنیادینی را درباره کارآمدی الگوهای وارداتی امنیت و نادیده گرفتن مقتضیات بومی در مهندسی سیاسی-امنیتی منطقه برانگیخته و ناکارآمدی نسخهپیچیهای خارجی را اثبات کرد.
سرانجام، خروج شتابزده و غیرمسئولانه امریکا و سقوط کابل در سال 2021، پرده از این حقیقت برداشت که مداخلات نظامی طولانیمدت، بدون درک عمیق از بافتار تاریخی و اجتماعی، محکوم به ناکامی است. جنگ افغانستان، بیش از آنکه پیروزی برای دموکراسیسازی یا مبارزه با تروریزم باشد، سندی تاریخی از فرسایش قدرت نرم و خطای محاسباتی استراتژیک در دکترین سیاست خارجی ایالات متحده به شمار میرود.
این تجربه تلخ به روشنی اثبات کرد که نمیتوان با تکیه بر اهرمهای نظامی و تزریق سرمایههای کلان، اراده ملتها را مهار کرد یا سرنوشت یک جغرافیای مستقل را از بیرون مرزها دیکته نمود. این معادله نابرابر در فرجام آشکار ساخت که سیاست ایالات متحده در قبال افغانستان، بیش از آنکه معطوف به سرنوشت یک ملت باشد، ابزاری تاکتیکی برای پیشبرد رقابتهای ژئوپلیتیک منطقهای و جهانی بوده است؛ رویکردی که در آن، منافع استراتژیک واشنگتن بر سرنوشت جمعی یک کشور چربید و افغانستان را به مهرهای گذرا در بازی قدرتهای بزرگ تقلیل داد، بیآنکه هیچگاه بهای واقعی این بازی بر دوش تصمیمگیرندگان آن سنگینی کند.
نویسنده: ضیا موسوی



